دریا به دریا

برای اجرای این سفر می بایستی از دریای شمال بطور تقریبی ۲۹۰۰ کیلومتر طی طریق کنیم و به جنوب شرقی ترین نقطه سرزمینمان خلیج گواتر برسیم ، همان سفر دریا به دریا ” ایران شرق”

در همان ابتدا دریافتم که سفر شگرفی است و مجذوبانه هیجان داشتم برای اجرایی شدن این سفر بی نظیر ، نمی دانستم قرعه اجرا نیز بنام خودم خواهد افتاد . قرار بود تا شرقی ترین مرزهای ایران پیش رویم . حس ناخدایی را داشتم که دل و کشتی به دریا می زند برای دیدن ناشناخته ها .

در آخرین روزهای سال، ۲۹ اسفند سفر را آغاز کردیم ، از تهران به پای دامنه های دماوند رفتیم  این بلندای غرور آفرین؛ شاید بپرسی چرا دماوند؟ خواهم گفت !

قرار بود در این سفر سلام  دماوند و بزرگترین دریاچه جهان، کاسپین را به اقیانوسها برسانیم از طریق آبهای آبی عمان؛ و رسالت این سلام سبزی و آبادانی بود که در طول مسیر و گذر از بیابانها و شوره زارها پیشکش می کردیم و باز خواهم گفت چرا از دماوند؟ سفر  می کردیم به سرزمین خاک و خورشید ، سیستان، زاد بوم اسطوره ایران رستم؛ پس پی گرفتیم  خط اسطوره های شاهنامه را در این سفر و از دماوند آغازیدیم  که فریدون ضحاک را در دل آن به بند کشیده بود نه اینکه ضحاک را، بلکه ظلم و سیاهی و تباهی را …

 

مشتی از خاک وبرفش برداشتیم مشتی از نور و آیینه و به مازندران رفتیم و در کنار کاسپین  غرش وخروش امواج را به نظاره نشستیم که چگونه شتابان می آمدند و در دل ساحل آرام می گرفتند، سلام امواج را نیز با خاک دماوند در هم آمیختیم و ادامه مسیر دادیم از جنگلهای سبز کیاسر به منطقه بیابانی خار توران و در همین مسیر کوتاه چند اقلیم بی نظیر را پشت سر گذاشتیم کوهستان و دریا و جنگلهای سبز و جنگلهای برفی و دشت و بیابان  که در خیلی از کشورها اینهمه تفاوت اقلیم در این مسیر کوتاه  نمی گنجد.

عجب سرزمین شگرفی داریم ما !…

 

می دانستیم سفرمان با تحویل سال عجین شده، در قلعه بالا در کنار همراهان همدل و در خانه ای سرشار از عشق و مهربانی به استقبال سال نو رفتیم و جشنی ساده به پاسداشت سنت نیاکانمان برپا داشتیم  با فال حافظ وگردش ماهیهای قرمز در تنگ بلور و سفره هفت سین و هزاران آروزی نیک ،  سبزی پلو با ماهی حسن ختام این جشن ساده بود .

 

دریا به دریا

 

اولین دید و بازدید عید همراه شد با دیدار از یوز و گور ایرانی و چه فرخنده دیداری ! نسلشان برقرار و بر دوام …

اینجا سالهاست که مهد زندگی بی نظیرترین گربه سان جهان یوز ایرانی است که به تازگی دست اندرکاران محیط زیست با همکاری سازمانهای جهانی به ارزش این زیستگاه پی برده و البته برای حفظ آن تدابیری نیز اندیشیده اند.

سفر ادامه داشت به سمت شرق ایران، ابنیه نیمه فروریخته و آثار باقیمانده در طول مسیر نشان از تمدن و رونق در این حوالی داشت و افسوس که امروزه از روستاهای فراموش شده این مرز و بومند. گذر کردیم از فردوس و قائنات و قهستان و رسیدیم به بیرجند که به تازگی مرکز استان شده و در گذشته هم از شهرهای پیشرفته در امر شهرسازی و سیستم آبرسانی شهری بوده و اولین مدرسه متوسطه نیز در این شهر احداث گردیده، آری شهرفرهیختگان و مردمان ادب و فرهنگ با لباس و آئینهای متفاوت و تاریخی نهفته در دل خود.

 

سرزمین آواز و رقص و موسیقی …

در راه زمزمه می کردیم  تصنیف از اینجا تا به بیرجند ۳ گداره…  که با صدای خانم سیما بینا شنیده بودم .

از بیرجند راه افتادیم به سمت مرزهای شرقی ایران و ماخونیک، روستایی گم شده در پس معادن سنگ که هر چه خاکش غنا دارد این روستا فقیر است و بی مایه. دستهای پر از نیاز و تمنای کودکانش غم انگیز ترین پیچکی بود که گرد خاطرات این سفر پیچید !…

ره سپردیم به مسیر بادهای ۱۲۰ روزه سیستانی و به نهبندان رسیدیم مرز بین قهستان و سیستان و آسبادهای ماندگارش که نشان از خلاقیت و قدرت مردمانش دارد که در روزگاری نه چندان دور بادها را به فرمان می گرفتند  تا آسبادها بچرخند و و گندم آرد کنند. همچنان حرکت می کردیم به سمت سیستان،  به تنها بلندای مقدس این سرزمین اوشیدا و بستر خشک دریاچه ای که نطفه زرتشت را در خود دارد هامون ،  رودی که تنها مرز بین ما و همسایه بود هیرمند و تمدن خفته در خاک شهر سوخته حس غریبی آدم را در بر می گرفت . اولین جراحی مغز ، ساخت چشم مصنوعی ، جراحی زیبایی، آنهم در هزاره پنجم قبل از میلاد تعمق و تامل بیشتری را طلب می کرد در این مهد تمدن دنیا.

ادامه مسیر دادیم به سمت بلوچستان و دیدار کردیم از تمساح پوزه کوتاه ایرانی ، گاندو که در باور بومیان کشتنش قحطی و مصیبت میآورد و همین باور نجات بخش زندگیش بود . کوههای نقش خورده از بازی باد و آب  چه پر جلوه کرده بود مسیر را، به چابهار رسیدیم ، شب بود و صدای امواج و نور ستارگان که همه همهمه آدمیان را در خود گم می کرد …

به سمت خلیج گواتر که حرکت می کردیم منطقه وسیعی بنام کوههای مینیاتوری یا کوههای مریخی خودنمایی می کرد که بسیار بی نظیر و شگفت آور بود گویی بر روی سیاره دیگری هستی، حتی رنگ خاکش و سنگش فرق می کرد، بطرز شگفت آوری زیبا و رمز آلود بود.

 

واقعا عجب سرزمین شگرفی داریم ما !…

در کنار خلیج گواتر بر روی صخره ها خستگی مسیر آمده را شستیم، از دیدن خرچنگهای بزرگ و کوچک و رنگارنگ نشاطی تازه گرفتیم. اینجا جنوب شرقی ترین نقطه سرزمینمان ایران است و یکی از معروفترین زیستگاههای پرندگان مهاجر که از شمال برای گذراندن زمستان به اینجا می آیند و با شروع بهار دوباره به شمال حرکت می کنند. از همینجاست که می توان ایستاد و به بی کرانگی افق چشم دوخت، همان جائی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود هر یک از همراهان سفر پیغام دماوند و کاسپین را با رازهای پنهان در دل خود به اقیانوسهای جهان بسپارند؛ بطریهای مخصوصی از قبل تهیه شده بود که آنچه  از خاک دماوند و آب دریای خزر برداشته بودیم در آن نگهداری می کردیم تا به اینجا رسیدیم و محتوای بطریها را در کناره خلیج گواتر به  دریای عمان سپردیم. سلام دماوند و خزر را که هر دو پاگیر زمینند به امواج سپردیم و پیغام صلح و دوستی را با آرزوی آبادانی همیشگی ایران در همه دریاها جاری کردیم…

حس خوبی داشتیم ، نمی دانم دماوند و خزر چه حسی داشتند. صدای مرغانی که از دور دست به گوش می رسید آدمی را خیالباف  می کرد و رویا پرداز… باز حس ناخدا و کشتی و مرغان دریایی به سراغم آمد…

 

دریا به دریا

ادامه دادیم به سمت بمپور محل زندگی شیرمحمد اسپندار! آیا او را می شناسی ؟ یا صدای سازش را شنیده ای؟  پیرمرد ساده بلوچی که سواد چندانی ندارد ولی چهره ای جهانی دارد. اسپندار تنها دونلی نواز دنیا که جایزه هنر فرانسه را از دست ژاک شیراک گرفته است. می خواستیم بدیدنش برویم و صدای سازش را درخاطر و جانمان بسپاریم ولی افسوس و صد افسوس که سوگوار برادر بود و دیدارش میسر نشد از قلعه قدیمی بمپور دیدن کردیم و به بزمان رفتیم نامش و دیدن نخلستانهای سبز و بلندش سرور و شعفی در دل ایجاد می کرد، در خانه یکی از بزرگان شهر میهمان بودیم و سفره ای شایسته منش خود برایمان گستردند  که بزمان را در خاطرمان ماندگار کرد . بزمان که بزمگاهی بود در میانه این راه طولانی با مردمانی سخی، بلند طبع و مهربان . در اطراف بزمان از پیر گل ، گل فشانهای قدیمی منطقه دیدار کردیم  و گویا در اطراف بزمان  آثار بجا مانده از شهاب سنگ ۶۰۰ تنی که حدودا ۴۰ تا ۸۰ هزار سال پیش دراین منطقه اصابت کرده نیز وجود دارد ولی زمان ما اجازه نمیداد این محل را از نزدیک ببینیم . حرکت کردیم به سمت بم و یکبار دیگر دلمان لرزید از آنچه می دیدیم چه تاسف بار فروریخته بود شکوه و افتخار این سرزمین و مرحبا که هنوز ایستاده بود تا نامش بماند و فراموش نشود…

 

به جیرفت رسیدیم و زیگورات بزرگ  کنارصندل و شهر دقیانوس و تمدن کهن و خاموشی که  در حراجی های لندن و نیویورک با قیمتهای نجومی به فروش می رود اما در جیرفت سارقان عتیقه آنها را به چند دلار یا یوروی ناقابل و حتی به یک کیسه ای آرد می فروختند. در حوزه هلیل رود در منطقه جیرفت ۵ گورستان مربوط به ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد پیدا شد که دستاورد آن  پیدا شدن خط ، شهر و دولت و شکل گیری تمدن بشری باستانی تری بود که قدمت آن تا هزاره پنجم قبل از میلاد می رسید. دکتر یوسف مجیدزاده سرپرست حفاریهای باستان شناسان در جیرفت در شناساندن این تمدن به جهان و حفظ آثاری که به یغما می رفت ، زحمات شایان ذکری کشیده اند. سپاس و درود!

 

دریا به دریا

روزهای آخر سفر بود می بایستی از کرمان بسوی رفسنجان  طی طریق می کردیم ، مسیرمان از دل کوههای سر به فلک کشیده و برف گرفته رشته کوههای جبال بارز می گذشت . باورم نمی شد؛ دوباره هوای دماوند در سر داشتم، رشته کوه عظیمی با ارتفاعاتی بیش از ۴۰۰۰ متر به طول تقریبی ۵۷ و عرض بین ۱۰ تا ۲۴ کیلومتر آنهم در مرکزی ترین نقطه سرزمینمان، وجود دره ها و ییلاقات سرسبز،  آنهم در بخش بیابانی کشور نعمتی وصف ناشدنی است و جالبتر اینکه در نزدیکی این کوههای بلند دیدنی ترین بیابان جهان لوت؛ با کلوتهای بی نظیرش دامن گسترده،  باز هم دو اقلیم کاملا متفاوت …

 

چه بگویم که قلم قاصر است از نگارش اینهمه شگفتی ، بیچاره کلک ناتوان!

کلمپه و کماج، شیرینیهای سنتی کرمان را به سوغات گرفتیم و راهی شدیم به سمت رفسنجان، این شهر همیشه آدم را یاد پسته می اندازد . دورتا دور شهر پر از باغات پسته است و یکی از مراکز مهم تولید پسته به شمار می آید. با اقامتی خوش شب را سر کردیم و صبحگاهان به  یزد و سپس نائین راهی شدیم . در راه  تهران  سنت روز ۱۳ فروردین را به پا داشتیم و بساط کاهو سکنجبین به راه انداختیم و سبزه گره زدیم و آرزو کردیم .

دریا به دریا

 

در صندلی تک نفره و کنسول دار اتوبوس VIP که الحق یکی از خدمات قابل توجه این سفر بود، فرو رفته بودم و مرور می کردم این ۱۵ روز سفر را اقلیمها ، پستی و بلندیها ، مناطق مرزی و شهرها و آبادیها را حتی اقوام مختلف ، لباسهای مختلف، زبانهای مختلف ، فرهنگها ، گویشها ، موسیقی و آداب و سنن و …

چه کشور پهناوری

و عجب سرزمین شگرفی داریم ما !…

آری دریا به دریا سفر نبود زندگی بود !

می اندیشیدم و داستانی را در ذهنم به تصویر می کشیدم که فلسفه سفرمان شد،  در زمانهای دور ، زمان  خدایان و ایزد بانوها ، ایزدبانویی بنام مهر و سبزینگی وجود داشت که کارش نهادن اندیشه مهرو سبزینگی در فطرت آدمیان بوده و هر جا که آدمی بوده آبادانی هدیه می کرده و حالا به دلیلی گنگ این ایزد بانو که لباسش از سبزی گیاهان و آبی دریاها رنگ می گرفته دیگر در میان ما نیست و حاصل اینکه ما نیز از اندیشه مهر و سبزینگی دور ماندیم ، بر وسعت کویرها و بیابانها افزوده شده و قحطی و خشکسالی نصیبمان گردیده . آبادانی نیازش آب نیست اندیشه سبزینگی داشتن است و رسالت بزرگتری برایم رقم خورد که در بطن صنعت توریسم است امید است که بارور شود، به هر کجا از این سرزمین که می روم رونق اقتصادی و کسب و کار مردمان مناطق بومی سرلوحه اهدافم خواهد بود ویادم خواهد ماند که در حفظ فرهنگ مردمانم کوشا باشم نه در تخریب آن …

دریا به دریا

 

افسانه ام را با همراهانمان گفتم و چه همدلانه با من همداستان شدند ، به آخر راه رسیدیم، به تهران این شهر غبار گرفته و دامن افکنده در دل البرز، دیگر از جنس سفر شده بودیم و جدائی کمی سخت می نمود ولی شادمان از اینکه  پر بار برگشتیم از این سفر ۱۵ روزه و خرسند  از این دستاورد وزین ، اندیشه مهر و سبزینگی …

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری ،زغبار این بیابان؟

همه آرزویم اما ،چه کنم که بسته پایم …

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم …

سفرت به خیر اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را

 

 

لیلا عبدالوند  ۲۳/۱/۹۲

 

سفرنامه های زیباتون را با ما  به اشتراک بگذراید،آژانس خدمات مسافرتی راگا سیر