کویر مصر

سفرواژه ای که یادمان می آورد باید رفت و گذر کرد از سرزمینهایی یا به سرزمینهایی که دور از دنیای روزمره گی هایمان است و اینبار نیز کوله بار بربستیم و با همرهان همیشگی طبیعت سفر آغازیدیم به سرزمین آفتاب ، به کویر به این واژه پر رمز و راز ، به سکوت و خلوت و خاک …

ازتهران به گرمسار ، سمنان و دامغان سپس وارد جاده قدیم دامغان شدیم، این مسیر یکی از مسیرهایی بوده که مردمان شمال شرق کشور، جرجان قدیم و گرگان امروز با یار همیشگی بیابان یعنی شتر به جنوب کشور می رفتند، جاده ای که امروزه مسافران زیادی ندارد .

 به روستای معلمان رسیدیم ، روستایی همچون دیگر روستاهای مناطق کویری پر از سکوت با همسفران همراه ناهار را خوردیم و دوباره راه افتادیم . می دانستیم به سفری می رویم که به سفرهای دیگر شبیه نیست.  تا تجربه کنیم لمس کویر را  و نفس بکشیم بوی رمل و هیزم و شتر را و نظاره گر باشیم به هم رسیدن آسمان و زمین را و دریابیم که آسمان چقدر بزرگتر از زمین است.

در نقطه ای ایستادیم و وسعت دشت کویر را تا چشم کار می کرد بخاطر سپردیم. وسعت دشت کویر به طول تقریبی ۸۰۰ کیلومتر و عرض ۲۲۰ کیلومتر در جنوب رشته کوه البرز قرار دارد.  ابتدای دشت کویر را که سرکویر می گفتند، طی کردیم ، تپه هایی متفاوت با دیگر جاهای کویری ، خاک با سایه روشنهایش چنان طیفهای زیبائی از کرم تا قهوه ای ایجاد کرده بود که چشم و روح آدم را نوازش می داد و زیبایی بی بدیلی را تقدیم تماشاگرانش می کرد. چشم و دل سیر نمی شد اما وقت تنگ بود و می بایست رفت.

ادامه مسیر دادیم تا جندق رسیدیم. جمعیت این شهر طبق آخرین سرشماری ۴۵۰۰ نفر است  و اکثر مردم به دامداری و کشاورزی مشغولند. وسعت آن بطور تقریبی ۷ کیلومتر مربع می باشد و یکی از مهمترین روستاهای منطقه در قدیم و در حال حاضر است.  این شهر کوچک رابط دشت کویر و سرزمینهای بیابانی استان اصفهان است. یغمای جندقی شاعری طنز پرداز و هجو سرا است که در سال ۱۱۹۶ ه.ق در خور بدنیا آمد، هنوز خرابه های خانه این شاعر در بافت قدیمی جندق بجا مانده است. کوچه های جندق را با اکالیپتوسهایش بخاطر سپردم و قلعه نیمه فرو ریخته و بازمانده از عهد ساسانی .

کویر مصر

از جندق خارج شدیم و به سمت روستای مصر ادامه مسیر دادیم. در طول مسیر از کنار شهر فرخی نیز گذشتیم که بنا بر بعضی اقوال زادگاه شاعر نامی میرزا محمد یزدی معروف به فرخی یزدی می باشد البته بسیاری هم زادگاه این شاعر را یزد دانسته اند، فرخی یزدی شاعر، روزنامه نگار و دموکرات صدر مشروطیت بوده که در سال ۱۲۶۸ بدنیا آمد و در سال ۱۲۸۸ بخاطر اشعار آزادی خواهانه اش بدستور حاکم یزد دهانش را با نخ و سوزن دوختند وزندانی کردند و بعدها در سال ۱۳۱۸ در دوران پهلوی در زندان به قتل رسید . باز هم بوی اکالیپتوس هوا را آکنده بود، نفس عمیقی کشیدم و در تاریکی شب از این شهر آرام گذر کردیم.

بالاخره به روستای مصر رسیدیم،  چندین سال پیش بنیانگذار این روستا فرد سرمایه‌داری به نام یوسف بود که به شبانی و چراندن گوسفندان می‌پرداخت. عمر این روستا شاید بیشتر از ۱۰۰ سال نباشد،

اما همه آن را به نام مزرعه یوسف می‌شناختند تا آنکه قناتهای روستا خشک و کم آب شد و یوسف را مجبور به حفر چاه با موتور های دیزلی انگلیسی کرد. چند سال بعد از بهره برداری از این چاه، دوباره سفره‌های زیرزمینی آب پائین‌تر رفت تا اینکه یوسف چاه عمیق‌تری را حفر کرد به همین دلیل اهالی روستاهای همجوار، این روستا را «چاه دراز» نامیدند.

اما از آنجایی که یوسف این نام را دوست نداشته از اهالی خواست چون نام وی یوسف و داستان یوسف پیامبر نیز در سرزمین مصر اتفاق افتاد بود از آن به بعد نام این روستا را مصر بنامند. اهالی روستا نیز از آنجا که برای یوسف احترام زیادی قائل بودند، این روستا را “مصر” نامیدند. یوسف دستور داد تا در وسط روستا نیز خیابان عریضی به طول حداقل ۵۰۰ متر احداث شود و در پاسخ به ابهامات اهالی که می گفتند روستای ما کوچک است و نیازی به احداث این خیابان عریض و طویل نیست می گفت که در آینده ای نزدیک اینجا معروف و شلوغ می‌شود. جالب اینکه این پیش بینی یوسف درست از آب درآمد و اکنون گردشگران زیادی از این روستا دیدن می کنند به نحوی که اکنون این روستا یکی از مقاصد مهم طبیعتگردی در ایران به شمار می‌آید و جمعیت کنونی این روستا  ۱۲۰ نفر است  و عمده شهرتش بخاطر تپه رملهاست.

 شب را در روستای مصر در خانه یکی از محلیها ماندیم و تیم تدارکات نیز  مثل همیشه سفره رنگینی در دل کویر برایمان گستردند بطوریکه یادمان رفت اینجا کویر است و پر از نبودنها…

بعد از شام گروه کوچکی شدیم و در کوچه های مصر کمی گشت زدیم ، ما در کوچه ها گشت می زدیم و ابرها نیز در آسمان . زیر آسمان کویر ایستادیم و کویر را بو کشیدیم  در هوا معلق بود بوی شتران و یونجه و …. .

کویر مصر

گردش کوتاهی بود چون فردا راهپیمایی طولانی و سختی را در پیش داشتیم. قرار است ۴۵ کیلومتر راه کویری را با کاروان شتر بپیمائیم تا لمس کنیم واقعیت کویر را.

صبح از خواب بیدار شده و بعد از صبحانه مفصلی که نوش جان کردیم،  کوله بربستیم و راهی شدیم مسیری که باید می رفتیم از روستای مصر به روستای عروسان بود. تصوری از روستای عروسان نداشتیم ولی نام این روستا حس خوشایندی در آدم ایجاد می کرد. کوههایی پیش رویمان بود که می گفتند از آن کوهها تا روستای مصر قنات کشیده اند، روستای مصر بدلیل در دسترس داشتن آب ووجود مزارع و پوششهای گیاهی خاص یکی از سرسبز ترین روستاهای منطقه کویری است  ابتدا در دوطرف جاده پر بود از درختچه های تاق و گز، تاق با شاخه های فروریخته گویی در دل کویر گیسو پریشان کرده بود و گز که آن را سرو کویری می نامم قد برافراشته بود و دستها به آسمان داشت .

بعد از ان از کنار مزارع گندم و یونجه گذشتیم و درختهای انار و چند اصله درخت زیتون و سنجد ، حدودا ۲ ساعت پیاده روی کردیم تا به کاروان شتر رسیدیم ، حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که همراه شتران در دل کویر راه افتادیم . دوستانی که مشتاق تر بودند سوار بر شتر و بقیه پیاده به دنبال آن راهی شدیم ، هر کس کمی آذوقه و یک بطری آب با خود برداشته بود همچون کاروانیان گذشته،  ساربان ، مرد ساکت صحرا در جلوی قافله و شتران صبور و آرام با آهنگی یکنواخت پشت سرش حرکت می کردند ، بانگ جرس کاروان ، کویر را مژده می داد که کاروانی را میهمان خواهی بود، با این غریبگان مهربان باش که رهگذرند و در گذر، با آنها تندی مکن ، طوفان مکن و درنپیچ که مرد این راه نیستند ، آنها را بنواز که میهمانند و بدیدارت آمده اند.

مسیر حرکت ما به سمت جنوب شرقی دشت کویر بود و همانطور که گفتم قرار است ۴۵ کیلومتر را در ۲ روز بپیمائیم.

کویر مصر

ساربان راست قامت ،  با قدمهایی استوار و پر صلابت با ضرب آهنگ قدمهایش سرعت گامهای شتران را نظم می بخشید.

چند کلامی با او صحبت کردم ، خیلی آرام و با تأنی و اندک سخن می گفت . نامش سید حسین بود و پرسیدم چه کسانی از این مسیر می گذرند؟ گفت امروزه جز توریستهایی اندک کسی از اینجا گذر نمی کند. کویر را عمیقتر نگاه کردم و وسعت بی پایان تنهائیش را دیدم ، دلم گرفت از اینهمه تنهائی کویری !

چشم تا چشم کار می کرد زمین بود و آسمان ، حتی کاروانیان این همنشینان همیشگی کویر نیز دیگر از آن گذر نمی کردند، دیگر آتشی نمی افروختند، دیگر صدای زنگ شتران سکوت صحرا را بهم نمی ریخت ، دلم می خواست کویر را با همه وسعتش در آغوش بگیرم و سر بر شانه اش بگذارم و بگریم.

نمی دانم که در افکار خودم غرق بودم یا در کویر ؟!…

ساربان هر یکساعت یکبار شتران را نگه می داشت تا پیاده ها و سواره ها جای خود را عوض کنند تا کمتر خسته شوند. وقتی از توشه های تهیه شده میوه را  برداشتم ،  فهمیدم شتران هم سیب و خیار و موز دوست دارند ، خیلی هم دوست دارند ، بطوریکه بوی خیار و سیب گاهی آنها را به نافرمانی می کشاند.

قرار بود در بین راه حدود ساعت ۱۲ ناهار را برایمان بیاورند . ولی افراد محلی که مسئول رساندن غذا به ما بودند ظاهرا در بین راه دچار مشکل شده و نتوانستند به موقع  برسند. ماهم همچنان ادامه مسیر دادیم تا حدودا ساعت ۳  که به کمپ رسیدیم .

با اینکه زودتر از موعد مقرر رسیده بودیم  گروه تدارکات چادرها را برپا کرده بود و چای داغ نیز آماده بود. از راه رسیده ها تا در چادرها مستقر شوند و چایی بنوشند ناهار رسید و میل کردیم . در نزدیکی محل اقامت ما تپه رملهایی وجود داشت که نسبتا بلند بنظر می رسید کمی خستگی راه را از تن بدر کرده و دوباره بطرف تپه رملها راه افتادیم. طبیعت چنان ما را به وجد آورده بود که چیزی ما را از حرکت باز نمی داشت، از بلندای تپه که بالا رفتیم گویی طبیعت شکل دیگری بخود گرفت . حضور در قله آن وسعت بیشتری از بیابان دشت کویر را در منظر نگاهمان قاب می گرفت . امروزه تپه های شنی از علایق ویژه و خاص طبیعت گردان کویری است و در هر جای دنیا راه رفتن بر روی این تپه ها حال و هوای خودش را دارد. مخصوصا اگر با پای برهنه بر روی تپه ها قدم برداری می توانی انرژی زمین را دریابی ، می توانی در پشت تپه ها لحظه ای با خود خلوت کنی و ساعتها در خود عمیق شوی، خود را دریابی و در یابی.

   واقعا صحرا را دیدم و کویر را در غلتیدم و در آغوش گرفتم و بوسیدم و از لابلای انگشتانم رملها را فرو ریختم، چون جویبار شنی .

نزدیک غروب آفتاب بود با خود اندیشیدم، چقدر با عظمت است کویر … همه چیز را در خود گم می کند ، محو می کند…

اگر هزاران نفر هم در کویر رد بگذارند و نقش بکشند با یک حرکت کوچک رملها همه چیز محو می شود . گویی هیچکس نبوده ، هیچ ردی نبوده و هیچ چیز نمی تواند در کویر اثری از خود بگذارد. اندیشیدم و درس گرفتم تا مثل کویر باشم آنقدر بزرگ که همه چیز در من گم شود نه اینکه من در چیزها…

شب چادر افکند،

همه همراهان دور آتش گرم نشسته بودند و گپ می زدند . سوالی ذهنها را به چالش کشید …

 اگر در گذشته زندگی می کردی دوست داشتی بعد از صد سال در این کویر چه باشی و چرا ؟

لحظه ای سکوت و درنگ و بعد هجوم افکار و خیال
  • ستاره باشم ، تا کاروانیان راه را گم نکنند
  • ساربان باشم ، راهبر و هادی
  • زنگوله باشم
  • صدای زنگوله باشم
  • درخت گز باشم
  • باد باشم
  • کویر باشم
  • افق باشم
  • چشمه باشم
  • مسافر باشم
  • شتر باشم
  • رمل باشم

و منهم کویر …

و شنیدن فلسفه چرا باشم ها شنیدنی بود. قرار شد هر کس  نقش آنچه می خواهد باشد را بازی کند . خلاصه هیاهو شد و صدای خنده ها بلند شد، شتر آمد و بر رویش جهاز بستند و زنگوله به گردنش آویزان شد ساربان کنارش ایستاد باد با حرکاتش به خود می پیچید و صدای باد در می آورد و زنگوله با هر حرکت سر شتر صدایش شنیده می شد .

خلاصه در آن شب کویری نمایشی برپا شد و صدای خنده مسافران بلندتر از همیشه سکوت شب کویر را می شکست . با امدن زغالها و برپایی منقلی بزرگ برای درست کردن یه جوجه کباب کویری، همسفران آماده صرف شام شدند  .
کویر و شب و سکوت

کویر و شعله های گرم و سرخ آتش

کویر و صدای سوختن هیزم

کویر و آوای همدلان رفیق و شب زنده داران

کویر و شب و شعر

کویر و حافظ و مولانا

و گهگاهی سهراب و اخوان وشاملو

و در آخر کویر و سکوت و خفتگان در صحرا

در طبیعت زندگی کردن مهارت می خواهد . برای ماندن در هوای سرد زمستانی در دل کویر ساربان تکنیک جالبی داشت که تعجبم را برانگیخت .

او با لباس مخصوص خود که چوخه نام دارد و نمدین است بدون چادر و کیسه خواب در کنار شتران خود می خوابد . البته قبل از خواب زمین را بصورت چاله می کند و آتش خاکستر را درون چاله ریخته و با شن روی آن را می پوشاند سپس زیراندازش را روی چاله پر شده از خاکستر پهن می کند و می خوابد ” گرمایش در سطح زمین ” این همان تکنیک مهندسین امروزیست وسالهاست که او این تکنولوژی مدرن را تجربه می کند.

صبح دوباره بعد از صبحانه کوله بربستیم و راهی شدیم و با سید حسین و شترانش رملها را درنوردیدیم ، آسمان گرفته بود ، نمی دانم شاید آنقدر که از تنهائی کویر برایش خواندم او را به گریه انداختم.
آسمان سخاوتمندانه بارانش را هدیه میکرد به ما یا به کویر ؟   فرقی نمی کرد هر دو محظوظ شدیم از این تقدیمی آسمان

من بودم و آسمان و زمین و خدا و هر چه بیشتر می نگریستم من بودم و خدا و دیگر هیچ …

قطرات باران که صورتم را می شست به یادم می آورد که وقت اجابت دعاست!…

باران خاک نرم را زیر پایمان سفت می کرد و دلهایمان را نرم ، نمی دانم چند نفر بارانی شدند …

همچنان راه می رفتیم و خسته شده بودیم و هر چه می نگریستیم باز هم کویر بود وکویر…

گویی این راه را انتهایی نبود . حدود ساعت ۲ بود  از باران خیس شده بودیم و طول راه توانمان را گرفته بود و تا چشم کار می کرد بیابان بود و کویربود  و برهوت …

بر بالای جاده که رسیدیم روستای کوچک عروسان هویدا شد . عروسان از روستاهایی است که در جنوب دشت کویر واقع شده ودر گذشته از مسیرهای پر رفت و آمد بوده است . کاروانیانی که از جرجان به جنوب می رفتند، از مسیر ترود و عروسان می گذشتند. اگر از وسط دشت کویر خطی فرضی بکشیم، از میان عروسان می گذرد .

به عروسان رسیدیم وتنها سبزینگی آن وسعت خاکی شوقی ژرف در درون ایجاد می کرد.نمی دانم تمام شوقمان بخاطر دیدن عروسان بود یا شوق رسیدن ، چرا که این راه سخت و طولانی به پایان رسیده بود و می دانستیم که سختیها تمام شده  و اما روستای عروسان این روستای خالی از سکنه که فقط ۲ خانوار در آن زندگی می کردند و در قاب پنجره نگاهم  چند نخله خرما زینت بخش این عروس ساکت و غمگین بود .

عروسان!
ای روستای زیبای کویری که چنین خاموش نشسته ای ، به تو نگاه می کنم و از خود می پرسم : تولد چند نوزاد را نظاره گر بودی ؟ هلهله چندین عروسی را جشن گرفته ای و خاطره چند نگاه عاشق بر دیوارهای کاهگلی تو نقش بسته ؟ رفتن چندین عزیز خفته در خاک را ماتم گرفتی ؟ چندین نفر در تو بارور شده ؟ بالیده ؟ رفته ؟ آمده ؟ و چه کاروانهایی که تو پناه خستگیهایشان بودی

و حالا از پس این همه هیاهو تو هنوز ایستاده ای و باز هم عروسانی … تا خستگی مسافران تازه از راه رسیده را بدر کنی و می دانی که دیدنت نوید بخش پایان سختیهاست . همیشه جاودان باشی!

وارد حسینیه روستا شدیم سوپ گرمی که مخصوص این منطقه است تشکیل شده از بلغور و حبوبات و گوشت را خوردیم ، جای دوستان خالی و پس از آنهمه خستگی البته که قورمه سبزی ایرانی خیلی چسبید.

بعد از ناهار و استراحت کوتاهی سوار مینی بوسهای محلی شده و به شهرستان خور رفتیم . خور مرکز شهرستان خور و بیابانک و شرقی ترین نقطه استان اصفهان می باشد و با استانهای یزد و خراسان و سمنان همسایه است در قدیم بخاطر وجود چشمه دریاشور محل مناسبی برای اتراق کاروانیان بوده است . بعد از آن به روستای مهرنجان رسیدیم وکوله خستگی خود را در خانه ای پر مهر بر زمین گذاشتیم .

بعد از آنهمه خاک و باران یک دوش آبگرم دوباره به ما زندگی بخشید.

صبح روز یکشنبه از مهرنجان به سمت انارک و نائین و تهران حرکت کردیم . در بین راه همراهان از احساسشان نسبت به این سفر گفتند:

 – انچه که این سفر را لذت بخش کرد این بود که می دانستیم سختیهایش به پایان می رسد. شاید اگر غیر ازاین بود نه تنها لذت نمی بردیم بلکه سخت و طاقت فرسا می شد.

– درکویر زندگی کردیم ولی کویری زندگی نکردیم چرا که کویری زندگی کردن یعنی کمبودها و نبودها و کویری زندگی کردن مردان کویری می خواهد.

– آسمان را بزرگتر از زمین دیدم تا چشم کار می کرد آسمان بود.

-احساسم انقدر از کویر عمیق است که در قالب کلمات نمی گنجد .

یاد نوشته ای افتادم که می گفت سکوت کویر آموزنده است . آدمهای کویری ژرف و عمیقند  و عظمت کویر نیز در رهگذرانش اثر گذار…

و باز درس خود را که از کویر آموخته بودم مرور کردم ” تا مثل کویر باشم آنقدر بزرگ که همه چیز در من گم شود نه اینکه من در چیزها…

با راگا سیر همراه باشید.